X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1397 @ 08:54 ق.ظ

برف بی موقع ،نهایت تاسف

امروز صبح که بیدار شدم  از پنجره خونه مون بیرون رو نگاه کردم همه جا سفید پوش شده بود بله برف امده بودو 

نمی دونم چه حکمتی هست اصلا بلا ست یا نه 

حالم خیلی گرفته شد ناراحت درختای باغچه ی کوچولوم شدم که مه رو یخ زده بود 

بعضی ها مثل درخت بادم  و گوجه سبز بار بهش بود 

بعضیها هم شکوفه داشت مثل گیلاس و زرد الو و گلابی 

هنه ی همه رو سرما زد و از بین برد ،خدا برسه به داد باغدارای بزرگ ،از ناراحتی خیلی کفر گفتم و دلیل اینکه چرا خدا این کار رو با مردم می کنه رو نفهمیدم

تو زمستون همه منتظر بف بودن ولی افتاب بودو هوای بهاری 

وحالا که باید بهار باشه و افتاب به جاش برف و سرما 

جرا خدا اینکارا رو می کنه ولی از بنده هاش انتظار کار درسترو داره دلیلش رو نمی دونم 

البته می گن خدا هیچ کارس بی دلیل نیست ومنم هنوز چون اعتقادم رو از دست ندادم  میزارم به پای این همه گناه و ندونم کاری و فسادو در نهایت قهر و عذاب خدا

چهارشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1397 @ 10:20 ق.ظ

روزهای تکراری

امروز چهار شنبه 22فروردین  از دنده ی چپ بیدار شدم ،حال و حوصله ی پیاده روی رو نداشتم و نرفتم

دیروز  سه شنبه 21فروردین مامان  با حاج آقا قلیزاده از شمال امد وقتی بهش زنگ زدم گفت رسیدم خونه حس خوبی بهم دست داداز اینکه شاد و سر حال میبینمش لذت میبرم 

فردا پنجشنبه 23 فروردین مامان می خواد یه یاد بود کوچیکی برای حسین بگیره و قراره همه مون بریم بهشت زهرا 

البته سالگردش 18بود ولی چون وسط هفته بود ما  23میریم سر خاک  

به امید روزهایی که توش آرامش باشه و سلامتی و موفقیت برای همه ی عزیزام و خودم


دوشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1397 @ 11:33 ق.ظ

شروع سال 97

یه روز به خودت میای و میبینی  دیگه خیلی دیر شده

چقدر زود میگذره ، انگار همین دیروز بود داشتیم در مورد  شروع عیدودلگیر ی  عید و نزیک شدن سال نو صحبت میکردیم  بعد از چند روز با خوشحالی گفتیم این عید هم تموم شد و رفت چه تکرار دلگیری والان یک سال از اون موقع می گذره اصلا باورم نمیشه سال 96 به این زودی گذشت ما وارد سال 97شدیم 

خیلی اتفاقهای خوب و بد افتاد 

بعضیهاشو دوست ندارم حتی تو خواب ببینم 

بعضی از اتفاقها رو هم دوست دارم هر روز مرورش کنم

آخه من خیلی  از اوقات زندگیم رو تو گذشته هستم 

حالا که در حال نوشتن هستم چه رعدو برقی و چه بارونی دیگه نمیشه بگی بارون تگرگ هست  و داره به سیل تبدیل میشه و همه جا تاریکه اصلا این هوا رو دوست ندارم دلم می گیره 

کاش امسال سال خوبی باشه برامون 

بیشتر عمرم رو کردم  دیگه آخر های عمرمه دوست دارم بدون استرس و دلواپسی سپری بشه برام

در انتظار فروش خونه و دادن قرضها و یه زندگیه اروم و بیدغدغه ای  هستم

به امید آنروز




شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1397 @ 05:04 ب.ظ

عید سال97

امسال هم مثل همه سال عید آ مدو رفت و تموم شد 

خوب یا بد هر چی بود گذشت

 امید وارم هرگز اتفاقهای بد نیوفته ،دلی نشکنه ،حرمتی از بین نره ،فاصله ای بین دونفر نیوفته ،تحقیری به وجود نیاد ،هیچکس هیچ حس بدی نداشته باشه

خیلی بده که سال نو بد شروع بشه ،همین جوری هم  این عید رو نمیشه تحمل کرد وای به حال اینکه بد پیش بره و خدا تا انتهاشو  ختم به خیر کنه 

چه دلگیر میشه سال نو با خاطرات بدشروع بشه 

بگذذذذذذذذذذریم

یه سرس اتفاقهای خوب هم همراه داشت  که میشه دیدو بازدیدهارو از این قبل اتفاقهای خوب بر شمرد

دیدن اقوام و فامیل که نسبت خونی داری و تو سال کمتر موفق به سر زدن میشیم برای من لذت بخشه 

مسافرت هر چند خیلی اهل مسافرت نیستم ولی از شادیه بچه هام لذت میبرم  و جزو  اتفاقهای خوب میشه شمردش 

سال تحویل مادر شوهر میترا و پدر شوهرش و داود و میترا و علی و بچه های میترا با هم خونه ی داود بودیم 

خوب چه میشه کرد روزگار ادمها رو هر جور بخواد می چرخونه و امسال ما رو کنار هم و در منزل داماد عزیزم قرار داد 

زهرا امسال تحویل سال 97در کنار ما نبود امام رضا طلبید و رفته بود مشهد مقدس

امیدوارم برای همه سال خوبی باشه همچنین برای ما


یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396 @ 03:43 ب.ظ

بدون شرح.......


عمرمون چقدر زود می گذره خدایا عاقبت مون  رو به خیر کن خدا جون خودت کمک مون کن به بزرگیت قسم

تحملم کم شده دیگه طاقت ندارم شاید از علایم پیری باشه

چشم به هم زدیم دوباره داره عید میشه

انگار همین چندماه پیش بود که همین حرفهارو برای نزدیک شدن به سال 96 می گفتم

چه چرخش مسخره ای چه تکرار دلگیری  وحالا دارم برای نزدیک شدن سال 97 می نویسم

متنفرم ازتکاپوی سال نو  ؛ جن به جوش مردم روح و روانم رو به هم می ریزه هر چی بیشتر تکاپو شونو می بینم حالم بیشتر خراب میشه یه حال عجیبی که قابل توصیف نیست یه دلشوره ی پایان ناپذیر و یه فشار عصبی شدید

از عید و عیدی و  بول پول نو  و بو ی نو  بودن  و سایل نو و لباس نو  همه ی اینا حالم رو خراب می کنه استرس و دلشوره به جونم می ندازه 

هر وقت تلوزیون از عید و شب عیدو عیدی کارگرا و کارمندا و  میوه ی شب عیدو .....میشنوم حالم بد میشه دلم زیر رو میشه بغضم میگره و نا خداگاه اشک از چشمام سرازیر میشه

انشالله هیچکس حال و روز من رو نداشته باشه

و

هیچوقتم نفهمه و درک نکنه

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396 @ 03:28 ب.ظ

حرفهای دل

چند وقتی تلگرام قطع شده بودو اینترنت ظعیف بود

جونمون در می رفت تا چیزی بنویسیم یا بخونیم

خدا رو شکر مشکل حل شد

دوست دارم این فضا رو کاش میشد بیشتر بهش سر بزنمولی وقت تنگه

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396 @ 03:23 ب.ظ

7 دیماه.....

دلم برای دور هم بودنای قدیم خیلی تنگ شده بود

از اون دورهمی هایی که شب خونه ی همدیگه می خوابیدیم

تصمیم گرفتم گر چه مثل اون موقع شاید نشه ولی.....

7 دیماه 1396 بود که همه ی عزیزان رو دعوت کردم منزل ما

تقریبا بیشترشون آمدن و چند نفری هم مشکلاتی داشتن که سعادت نداشتم در خدمت شون باشم

و شب برای خواب هم در خدمت شون بودم و همچنان صبح

با بوی نون محلی که من و مامان آماده می کردیم براشون صبحانه هم صرف شد

به نظرم خوش گذشت لااقل اینو می دونم که به من خیلی خوش گذشت

با شیطونی های الهه و تم دادن و بازی آخر شب حسن و قلیون آقا ابوالفضل ووووو

البته یه سری مسایل ناخوشایندم پیش آمد که حالمون کمی گرفته شد

مثل مرگ حاج آقا شوهر خواهر علی آقا داماد ارشدشون بود و بهش خیلی ارادت داشتن و متاثر شدیم

و همچنان رفتن ناگهانی محمد عزیز بعد از نیمه شب و کسالت دختر خوشکلش

در کل اون روز  جزو روزای بیاد موندنی زندگیم شد

فراموشش نمی کنم

شنبه 4 آذر‌ماه سال 1396 @ 09:30 ق.ظ

زیارت مشهد

خوب خدا قسمت کردو امسال هم شهادت امام رضا رفتیم مشهد ؛چهارشنبه غروب آخر شب    24  آبان رفتیم و یکشنبه 28 آبان برگشتیم  که البته ساعت 2 نصف شب رسیدیم خونه خیلی ایندفعه زیارت به من چسبید و حال داد بچه ها بزرگتر شده بودن و آزارو اذیت شون کمتر بود خدا رو شکر ؛   با فامیل های شوهر میترا بودیم ؛ پدر شوهر و مادر شوهر و برادراش و جاریاشو خواهرشوهرشو و زندایی شوهرش و .....بلاخره من توشون غریب بودم اولش خیلی ناراحت بودم نمی خواستم برم ولی به اصرار میترا رفتم بندگان خدا انقدر عزت و احترام گذاشتن که منو شرمنده کردن و باهاشون راحت بودم و خوش گذشت ؛فقط برادر کوچیکش موقع آمدن حال مونو گرفت و ما از ساعت 11 صبح آماده بودیم و ساکها مونو بردیم تو ماشین ولی ساعت 2و نیم بعد از ظهر حرکت کردیم ؛ چون آقا رفته بود دسته و دیر آمد ما سر کار بودیم و بچه ها بعد از آماده شدن خسته شده بودن و اذیت کردن و سیستم میترا بهم ریخت و بچه هارو زد و منم قاطی کردم دیگه ......                                                                                                                                                     امیدوارم بازم خدا قسمتم کنه و برم پا بوس آقا امام رضا                       

شنبه 13 آبان‌ماه سال 1396 @ 02:50 ب.ظ

تنهایی ..

از صبح که بیدار شدم حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم ؛ نمی دونم  چرا گه گاهی انجوری میشم

حوصله ی کسی رو ندارم ؛همش انرژی منفی میشم و به خودم غر می زنم

اصلا که چی به دنیا بیایم و بچه دار بشیم و چند تای دیگر رو مثل خودمون بد بخت کنیم ودیگه هیچ ...

خیلی به این مسله فکر می کنم که انقدر دویدم و دروغ گفتم و  بدبختی کشیدم تا بتونم  وام بگیرم  و حالا با چه سختی وام هامو بدم و اصلا از زندگی هیچ لذتی نبرم و هر روز صبح تو فکر این بانک و اون بانک برای دادن وامهام باشم بدو بدو کنم و ....

بعد زنده نباشم و معلوم نیست کی ازش استفاده کنه و نفرینم کنه بگه کم گذاشت و ...

الان که نگاه می کنم میبینم فقط دودیدم و سلامتیم رو از دست دادم و پیری زود رس آمد سراغم و دیگه هیچ ...

کاش میشد برگشت به عقب

ای کاش از داشته هامون درست استفاده کنیم و بعد پشیمون نشیم

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1396 @ 01:52 ب.ظ

جا مونده از کربلا...

دلم کربلا می خواد اگه کسی یه بار پیاده روی کربلا رفته باشه دیگه اینموقع هوایی میشه ؛ یا میره ویا مثل من جا می مونه و غصه می خوره

امروز سه شنبه  9 آبان ماهه دیروز سکینه و دوتا دختراش و دامادش و نوه ی کوچولوش رفتن به سمت کربلا؛خدا نگهدارشون باشه و انشالله به سلامتی برن و برگردن و هیچ مشکلی براشون پیش نیاد

خوش بحال سکینه  و فاطمه هر سال قسمت شون  میشه وامیدوارم روزی هر سال اربعینش  شون باشه ؛ نمی دونم همت دارن یا سعادت ؛  حتما هر دوتا شو

امروز مامان برای اولین بار با حاج آقاشون رفتن شمال خدا کنه بهشون مخصوصا مامان خوش بگذره

  1. چقدر زود می گذره  عمرمون به سرعت برگ و باد .....

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1396 @ 11:40 ق.ظ

ماه مهر ...

 ماه مهر مامان و حاج آقا  بعد از تاسوا وعاشورا یعنی 10 مهر رفتن مشهد و پنجشنبه 13 مهر برگشتن ....

13 مهر سالگرد  پسر عزیزم محمود بود و ما رفتیم سر خاک وشیر کاکائؤ شیرینی خیرات کردیم و مراسم خاصی نداشتیم ...

از ماه مهر خیلی بدم میاد متنفرم ؛ حالم رو خیلی بد می کنه زیاد رو براه نیستم و به پلو پای همه می پیچم ....

جمعه نهار 28 مهر مهمونی دورهای داشتیم خونه ی مریم ..

گاهی که چیزیزی پیش میادو دلم می گیره فکر می کنم که این دوره ای ها بیخودو دیگه باید بهم بخوره و یا من دیگه خودم رو کنار بگشم ووووووولی

نه وقتی درست فکر می کنم میبینم اگه این ماهی یک بارم نباشه دیگه خواهر برادر ها هم شاید همدیگرو نشناسیم و کم کم همدیگرو فراموش کنیم


شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1396 @ 01:10 ق.ظ

عقد مامان و بقیه ماجرا

وبقیه ی ماجرا......

اول شهریور بود که  مامان رفت خونه ی آقای قلی زاد با بچه هاش صحبت کنه که ببینه راضی هستن یا نه ......

ما به خاطر یه سری مسایل مجبور شدیم سالگرد آقا رو یه هفته زودتر که پنجشنبه 9 شهریور میشد بگیریم ....

و جمعه 10 شهریور سال 1396 که عید سعید قربان بود   مامان عزیزم به عقد آفای قلیزاذ در آمد

روزهای پر تنش و خیلی با استرسی بودو خیلی اتفاقها ولی گذشت هر چی بود ....

و مهمونی دوره ای خونه ی لیلا جمعه 17 شهریور شب عید سعد خم بود ...و حاج آقا قلیزاده هم تو اون مهمونی حضور داشت

و 21  شهریور ماه روز سه شنبه  مامان وحاج  قلیزادو حسن و لیلا چهار نفری   رفتن کربلا خوشا به حالشون ....این اولین سفر مامان و حاج آقا بود ؛چقدر خوب که اولین سفرشون زیارتی بود ...

هم فال بود و هم تماشا

و در نهایت 28  شهریور سه شنبه از کربلا برگشتن و 31 شهریور جمعه نهار ولیمه ی کربلا  شون رو تو خونه ی مامان بهمون دادن و اون آخرین باری بود که خونه ی مامان همه جمع بودیم

نمیدونم آیا دوباره پیش میاد که خونه ی مامان که حالا خونه ی حاجی هست دور هم جمع بشیم یا نه ؟؟؟؟؟



شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1396 @ 01:09 ق.ظ

مرداد....

مردادو یه عالمه اتفاق......

15مرداد رفتم شمال برای جمع کردن اسبابهای خونه ی زهرا که می خواست بره خونه ی جدیدش ..

20 مردادجمعه مهمون دوره ای خونه ی ما بود .......

23 رفتیم شمال خونه ی جدید زهرا برای تفریح ؛به همه گفتیم بیان ولی قسمت نشد در خدمت همه باشیم ..

حسن اینا و مامان و مریم و آقا بهنام اینه آمدن و ما و میترا اینا هم بودن داشت خوش میگذشت که ...

ابوالفضلم مریض شد و به ناچار 26 از شمال برگشتیم....

و31 وقتی که نوبتم بود سه شنبه برم تهران یه خبر خوب و متفاوت شنیدم وآقای مظفری برای مامان پیغام و پس قوم و بللللللللله.....

خدا رو شکرت....



دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396 @ 03:36 ب.ظ

کنکور و امتهان و زندگی

در آخر 23 تیر امتهان عملی ارشد زهرا تهران بود و ما باید خودمون  رو تا ساعت  شش و نیم صبح می رسوندیم تهران چون درارو ساعت 7 صبح می بستن

امیدوارم که موفق بشه ؛ همه ی جونا موفق بشن دختر منم از صدقه سر اونا موفق و خوشبخت  بشه انشاااله

 به دلیل اینکه  تو مردادو شهریور عروسی زیاد داریم تقریبا من چهار تا و میترا شش تا عروسی دعوتیم  سرمون شلوغه حسابی انشالله که همیشه عروسی باشه خدا کنه همه چیز به خوبی و خوشی بگذره ؛ امیدوارم 

امروز دوشنبه 26 تیرماه  ومن دیشب حس و حال عجیبی داشتم  میترا با بچه هاش تهران دعوت بودن خونه ی خواهر شوهرش و زهرا هم بیرون بود 

من تا  آخر شب فرصت داشتم   از تنهایی استفاده کنم و فکر کنم فکر و فکرو فکر............

کاش میشد هر جور که دوست داشتی زندگی رو بنویسی و ورق  بزنی و هر جاشم که دوست نداشتی پاک کنی

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396 @ 03:19 ب.ظ

کسی تو زندگیش روز بد نداشته باشه

  سه شنبه ساعت 5 صبح با اقا داود ؛  رفتم تهران چون هم وظیفم بود که روزم رو که قراری داشتیم رو انجام بدم هم مامان کارای عیدش رو نکرده بود و نگران بود و گفت کی انجام می دیبا هماهنگی بنا شد سهشنبه انجامش بدیم و تا شب کارا تموم شد 

چهارشنبه باز صبح زود با داود امدم دماوند به هزارو یک دلیل که مهمترین دلیلم جلسه ی اوا ابوالفضل بود که کانون اسمش رو نوشته بودم و باید می بردمش 

بعد از ظهره ؛  چهار شنبه 21 امیر عباس قرار بود سونو بشه و ببینیم رودش مشکل داره یا نه 

بعد از سونو قرار بود چند جا بریم سر بزنیم   و   بعد  خونه ی حسن اینا هم بریم  چون رقیه دیدن داشت خدا رحمت کنه بابا بزرگش رو خیلی مرد خوبی بود و به رحمت خدا رفته بود .....بگذریم که اصلا و اصلا روز خوبی نبود .و چه اتفاقهایی افتاد 

یکی از اتفاقهای بد زمین خوردن امیر عباس توی پمپ گاز بود که دلمو ریش کرد و بقیه ی ماجرا.............

خدا رو شکر در نهایت اون روز نحس  یه خبر خوب تونست کمی البته کمی حالم رو سر جاش بیاره اینکه جواب سونو خوب بود و خدا رو شکر احتیاجی به اسکن و عمل پیدا نکرد می تونید حالم  رو تصور کنید ؟ که این خبره به این بزرگی مهمی بازم کاملا  حالم خوب خوب نبود و ......

می گذره و بلاخره هم گذشت اما به چه قیمتی ؟

  

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396 @ 02:54 ب.ظ

بیمارستان

بعد از عید خیلی درگیر بودم ؛تازه داشتم از حال و هوای عیدو درگیریهای خانوادگی و هزارتا اما و اگر خودم رو خلاص می کردم که توبهران بستری بیمارستان امیر عباس دیدم دارم دست و پا می زنم 

قبل از رحلت امام هر دوتا پسرام اسهال گرفتن ؛ دکتر بردیم داشتن دارو استفاده می کردن که ابوالفضل بهتر شد ولی امیر عباس حالش بد تر شد

بیمارستان دماوند کاری از دستش بر نیومد به ناچارتصمیم گرفتیم ببریمش تهران دماوند گفتن به علت اسهال شدید سدیم بدنش کم شده ولی خدارو شکر آب بدنش هنوز کم نیست با دوتا سرم حالش خوب میشه ولی چون رگش بد پیدا میشه باید ببریم بیمارستان تهران

رفتن مون تهران و که یه سرم بزنیم و برگردیم همان و 12 روز بستری شدن این بچه همان الهی خراب بشه این بیمارستان بهرامی که سگ صاحبش و نمی شناسه

عمرا اگه دیگه من بچه رو ببرم  اون بیمارستان ؛ بمیرم بچهم خیلی اذیت شد ؛ماه رمضونم بود حتی خود ما هم اذیت شدیم 

17 خرداد بستری شد و 27 خردادمرخص شد خیلی خیلی روزای بدی بود ؛شبهای احیا (  قدر ) بیمارستان بودیم چقدر بدو وحشتناک بود 

خدا برای هیچ کس نیاره این رو زا رو 

بعد از گذشت این همه مدت طولانی  که الان 26 تیر هست ؛  هنوز پسرم خوب خوب نشده و ما جلوش میوه یا چیزایی که ضرر داره رو نمی خوریم و دکترش گفت هنوز چیزای شیرین بهش ندید 

به امید اینکه هیچوقت ؛هیچوقت دیکه مریض نشه

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 10:11 ق.ظ

روزگار نا معلوم

هر سال همینه منتظر روز 13 بدر میشم و وقتی که می گذره به یه آرامش نسبی می رسم و کمی آروم میشم و وقت پیدا می کنم که.....

اما متاسفانه امسال خیلی در گیر بودم و هنوز یه وقت مناسب که برای خودم داشته باشم و بتونم بنویسم رو پیدا نکردم

دیروز قرار بود یه مشتری بیاد برای طبقه ی پایین اگه میومد مشکل مغازه هم حل میشد آخه برای آخر این ماه چک دادم

خیلی نظر و دعا کردم ولی نمی دونم چه مصلحتی بود با وجود گفتن به مامان که نظر کنه و دعا کنه هیچ نتیجه ای ندادو جور نشد

زهرا دیروز جمعه 8  اوردیبهشت امنتهان ارشد داشت بچه م حالش خوب نبود نتونست درست امتهان بده خدا کنه موفق بشه

میترا خدا رو صد هزار مرتبه شکر چشمش خوب شد و از عملش خیلی خیلی راضیه

نوه های گلمم هر چی بزر گتر میشن بیشتر آتیش میسوزونن

مامان تو این ماه فروردین 96 خیلی شمال رفت به خاطره خواهرش ؛ یه کمی عجیب به نظر میاد شایدم ...وشایدم چون مال نسل قدیم تره ....در هر صورت ....ولش

یه مسافرت متفاوت داشتم و در این سفر فهمیدم زمونه خیلی عوض شده و امکان نداره دیگه مثل گذشته باشه ؛فاصله ها زیاد شده آدمها با هم غریبه

دیگه همه چیز عادی شده و کمتر آدم حرص می خوره و بیشتر .......

امیر هم به سلامتی  چند روز قبل از عید نامزدونگش بود و خدا بخواد نیمه ی شعبان هم عقدشه ؛انشالله خوشبخت بشن و به پای هم پیر بشن


دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395 @ 09:23 ق.ظ

روزگار می گذره

خدا رو شکر عمل چشم با موفقیت انجام شد الن تقریبا 10 روز میشه که عمل کرده

دیدش زیاد خوب نیست نگرانه که نکنه همینجوری بمونه و تا رببینه

ولی همه ی اونایی که این عمل رو انجام دادن می گن تا یک ماه همینطوریه ؛طبیعیه و جای هیچ نگرانی نیست

زهرا سخت درگیره و برای موندن اونجا و برنگشتن به دماوند خودشو به آب و آتیش می زنه

روز گار می گذره چه تو بخوای چه نخوای شاید........و.....

به امید موفقیت همه

دلم می خوا د شب بخوابم و صبح که بیدار میشم ببینم 13 بدر تموم شده


دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:56 ق.ظ

عمل چشم

و خدا رو شکر حسن اینا و لیلا اینا ماشین جدید خریدن مبارکشون باشه انشالله به سلامتی استفاده کنن

و شاهد پیشرفت هر روز شون باشیم انشالله

هر سال نزدیک عید حالم بد میشه و هر چی زمان می گذره و من  پیر تر میشم بده بدتر میشه

امسال احساس می کنم زود تر شروع شده حالا یا من پیر تر شدم و یا شرایطم چون که مناسب نیست به این مسله دامن می زنه

میترای عزیزم همین پنجشنبه 21 دی می ره بیمارستان برای تشکیل پرونده و اگه خدا بخواد یکشنبه 24بهمن چشماشو عمل کنه

هر چی که هست به من نیومده آرامش داشته باشم همش باید با استرس و دلشوره زندگیمو بگذرونم

به امید اینکههمه چیز خوب باشه و هیچ مشکلی پیش نیاد

تا اون موقع من دیونه نشم خیلیه

با این دوتا ورجک که نه می تونم پبش کسی بزارمه شون نه دلم راضی میشه برای عمل خودم پیش میترا نباشم

این قضیه بیشتر از همه فکرم رو مشغول کرده و داره اذیتم میکنه

اگه بتونم میترا رو راضی کنم چند ساعتی بزارمه شون خونه ی مادر شو هرش خیلی خوب میشه و از نگرانیم کم میشه

یا حق

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:36 ق.ظ

موندنه تو جاده ....


این هفته ی تنفر انگیز زهرهای آخرش رو در هر صورت می خواست بهم بزنه پنجشنبه 14بهمن

ساعت رو نگاه کردم گفتم ساعت دو رفت پس باید ساعت هشت و نیم نه برسه دیگه مگه تا بابلسر چقدر راهه؟

هوا همینجور بدتر و بدتر می شد و نگرانی و دلشوره ی من بیشتر و بیشتر خیلی باد عجیبی افتاده بود و ....

هی خواستم زنگ بزنم دستم سمت گوشی نمی رفت طپش قلب می گرفتم علی زنگ زد گفت هوا خیلی خرابه ما رو نگه داشتن و داودم شیفت بود و بچه هام با اذیت های همیشگیشون سرم رو گرم می کردن که کمتر فکر کنم هر لحظه هوا بدتر میشد منم کم حوصله تر گفتم می خوام یه موقع زنگ بزنم ببینم دیگه زهرا بگه مامان خیالت راحت من خونه هستم رسیدم که صدای اس گوشیم در آمد گفتم خدا رو شکر رسید زهرا دیدم نه به در خواست یکی از عزیزام باید می رفتم تلگرام

این ماشین لعنتی با اینکه سندقطعیش به نام خورده بود هنوز منو درگیر خودش کرده بود و ................

معده دردو سردرد و کتف و گردن درد و بلاخره دردای زیادی سراغم آمد ........و

حالم بدتر شد و هوا هو بدتر هر لحظه فکر می کردم همین الانه که شیشه ها بشکنه و بریزه رو سر بچه ها صرو صدای باد به هم خوردن در و پنجره و صدای شیرونی ها و ترمز ماشینا که می خواستن به هم بخورن سرو صدا مردم که داد میزدن و زنجیر چرخ می بستن داشت دیونم می کرد تا امروز من همچنین هوایی تو عمرم ندیده بودم خیلی خیلی وحشتناک بود حالم خیلی خراب بود دیگه گوشی رو برداشتم که بگم زهرا دیونه چرا رسیدی زنگ نمی زنی ؟مگه نمی دونی که من چقدر نگران میشم

دیگه ساعت تقریبا10 بود که ...........گفت من هنوز گدوکم باورم نشد انگار آب یخ ریختم روم هاج و واج موندم دوباره پرسیدم کجا /گفت گدوک................

دلم می خواست زمین دهن وا کنه منو ببعله ؛اشک از چشمام بی اختیار سرازیر میشد قلبم تند تند می زد فکر می کردم دیگه هیچی سر جاش نیست و از دست منم کاری بر نمیاد گوشی رو قطع کردم ..........زهرا دید که حالم خیلی بده قسم می خورد که جاده خراب نیست ماشین ما خراب شده میترا هم از ترس وقتی قیافه ی منو دید دیگه حرف نمی زد و فقط تماشا می کردو غصه می خورد

من برای اینکه خودم رو آروم کنم رفتم سراغ تلگرام همش از خرابیه جاده ها و موندن مسافرا تو راه و ............و اخبار تلوزیون و .....و من بد بخت نگران رو نگرانتر ......

حالا خودتون ببینید چی به یه مادر می گذره تو این مدت تا تقریبا ساعت 1 نیمه شب هرچی اس می دادم و زنگ می زدم جواب نمی داد ..فکر می کنید اون موقع من چه حالی شدم ؟که هر ثانیش یعنی عمری از من کم شدن البته تو اون شرایط برای من خیلی گذشت چون زیاد نبود حدودا شاید یک ربع

بله داشتن از اون  ماشین جا بجا می شدن و سوار یه  ماشین دیگه  میشدن مثل اینکه اون ماشین درست شدنی نبود بلاخره راه افتادن ولی جون باد زیاد بود و جاده خراب بود خیلی آروم آروم حرکت می  کردن

بلاخره حدود ساعت پنج و نیم صبح بود که آخرین اسش رو داد و گفت من رسیدم خونه دارم می خوابم

فکر می کنید تو این مدت چی به من گذشت برای یه لحظه هم نمی تونید خودتون رو جای من بزازید

اونموقع حس اینو داشتن که مثل یه لیوانی که از سرما ترک خورده و شکسته ولی همینجوری مونده و نمی ریزه و هی صدای شکستنش به گوش می رسه

من شکستم و پیر شدم و هیچکس نفهمید اون شب چی به من گذشت

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 @ 07:59 ق.ظ

پایان.....

چند روزی حالم خیلی خیلی بد بود ؛انگار امروز یه کمی بهترم گفتم پس بیام بنویسم

تو هفته ی قبل که گذشت می تونم به جرات بگم بدترین هفته های عمرم بود

مردم هر روز ماشین خرید و فروش می کنن تو یه روز تصمیم می گیرن خونه می خرن و می فروشن اما من بد بخت برای خرید یه پراید بی ارزش انقدر حرص و جوش بخورم آخه خدایش این انصافه ؟شوهر پر حوصله و تقریبا بی مسولیت و.........خودمم عجول و دست پاچه و...ولش کن چی بگم از روز اول که با هیچی پول تصمیم گرفت ماشین بخره تا اون روزی که یه ماشینه 18 ؛19 تومنی خرید تا اون روزی که راضی بشه بیاد بره به نام بزنه فقط خدا می دونه من چقدر اذیت شدم و جقدر با اینو اون دعوام شدو و چقدر بچه هام مجبور شدن تحملم کنن ؛خدا رو شکر چهارشنبه 13 یهمن تموموم شد و به سر انجام رسید صبح که بیدار شدم یه آهی ار اعماق وجودم کشیدم که امروز رو با خیالی راحت سر می کنم و می رم امام زاده و دلی ار عزا در میارم که ...........

وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم خدا همه روزاشو ول کرده و تمام زمستون و امروز به ما می خواست نشون بده

تا ظهر که شد کم کم هوایه کمی آروم تر شد زهرا برای یه کاری قرار پنجشنبه غروب رو گذاشته بود آخه دیگه خدا بخواد کم کم دیگه لیساسنش رو می گیره و درگیره پروژهشه ؛بهش گفتم امروز هوا خرابه نرو گفت زنگ می زنم پلیس راه بهش گفتن هراز بسته هست و فیروزکوه بازه ؛اصرار و پافشاری که من می رم چیزی نگفتم ولی بهش ترش رویی کردم بلاخره با دوستش سیما قرار گذاشتن و رفتن ساعت دو بعد از ظهر بود که از من خدا حافظی کردو رفت ..........


یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1395 @ 11:14 ق.ظ

احساس خستگی

حالا دیگه هیچ امیدی ندارم تقریبا از همه چیز و همه کس بریدم

زندگی برام خیلی پوچ و بی ارزش شده

هیچ دلوابستگی به این زندگی ندارم

نگران بدهکاریم و قرض و ضامنهام هستم

هر روز به این فکر می کنم آیا میشه سرم رو بزارم زمین بدون اینکه نگران بدهکاری هام باشم

اون روز اگه بیاد آرزوی مرگ می کنم و در آرامش سرم رو بزارم رو بالش ودیگه بلند نشم

دلم به هیچی خوش نیست حتی به دوتا نوه های شیرین زبونم



یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1395 @ 03:19 ب.ظ

فروش خونه

بالاخره تصمیم جدی برای فروش خونه گرفتیم  ،  نمی دونم در آینده از کارم پشیمون بشم یا نه؟  نمی دونم کار درستی یا اشتباه  ،  خدا کنه خیر درش باشه  ، شما هم دعا کنید ممنون میشم 

سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395 @ 11:39 ق.ظ

اتفاهای خوب ...

سال 95 رو به فال نیک می گیریم ؛تو این سال خیلی اتفاقهای خوب افتاد 

هم   چهار خرید خونه ؛ مامان ؛حسن ؛لیلا ؛محمد ؛هم   خدارو شکر دو زایمان الهه و فایزه ؛ هم  یه عقد خوب و موفق  الهام ؛ و هم حاملگی  ندا  ؛  وهم بنایی و ساخت وسازمریم اینا ؛ و  هم فروش ماشینا و تبدیل شون به احسن و هم قبولی دانشگاه  زهرا اونم  با رتبه ی عالی  و رفتن مسافران زیاد ی برای زیارت کربلا  و هم در نهایت خرید ماشین خودمون

انشالله تا آخر سال 95 همینجوری اتفاقهای خوب بیوفته

و همچنین در سالهای آینده

سه‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1395 @ 10:15 ق.ظ

بدون شرح.........

و

...............

              خدا  داند و  بس

سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395 @ 02:49 ب.ظ

در حسرت آرامش ....

مردادو شهریور روزهای نا آرومی داشتم

دلم لک زده برای یه روز آروم و بی دغدغه

بدون هیچ فکری ؛بدون کینه و به دوز از جنجال

بدون غصه خوردن و نگران آینده بودن

ناشکر نیستم ؛ ولی دیگه بریم

اینجا رو دوست دارم ؛ برای تخلیه 

در حسرت آینده ی نا معلوم

و به امید روزهای خوش

بدورود



سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395 @ 02:14 ب.ظ

حرف دل ....

17شهریورسالگرد آقا بودو مامانم اسبابکشیش تقریبا تموم شده بود

رفقای قدیمی قرار گذاشتیم همگی بریم خونه ی مامان

با یه  تیر و چند نشون بشه و دیدن خونه ی جدید مامان و دیدار دوستان قدیمی و سالگرد آقا خدا بیامورز و ..........

خیلی دلم  می خواست  دوستان قدیمیم رو ببینم و از برنامه ریزی  کرده بودم و .......

فکر می کردم با  دیدن دوستام  خیلی شاد  میشم و لذت می بردم

ولی به علت یه درگیری و مسله ای که پیش آمده بود این لذت ازم گرفته شد

خیلی ناراحت شدم و افسوس خوردم من که این همه منتظره چنین فرصتی بودم بی دلیل و به خاطر یه بی فکری و کار نسنجیده زهر مارم شد

آدم خیلی بدی نیستم اما اگه کسی سر به سرم بزاره و من اصلا خودم رو مقصر ندونم و طرفم غیر منطقی بر خورد کنه و پرو بازی در بیاره

اونوقته که منم غیر منطقی میشم و قید همه چیز رو می زنم

آدم یه سری رفتارا رو از یه سری از آدمها که  انتظار نداره  میبینه  شوکه میشه و  تو دو راهی  قرار میگیره که باید چکار کنه چه کاری درسته چه کاری غلط

بماند!!!!!!

زهرا بیستم شهریور اسباب کشی کرد ؛وما 20 و 21 پیشش بودیم برای بردن وسایل و تمیز کردن خونه ی جدید

نمی دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟انشالله به سلامتی و خوشی این سال رو پشت سر بزاره

نمی دونم خیلی دو دل بودم برای اجاره ی مجدد ولی  بلاخره انتخاب کردم

شاید حماقت باشه شایدم نه امیدوارم هیچوقت از کاری که کردم پشیمون نشم


دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 @ 01:59 ب.ظ

آدم خیلی بیخودی

امروز یکی از اون بدترین روزای زندگیم  هست  ؛ از صبح تا الان که ساعت تقریبا 2 هست و من فقط و فقط بغض کردم و منتظر تلنگرم

حالم اصلا خوب نیست و دلیلش رو نمی دونم ؛ چشمام همش پر از اشک و منتظر باریدن

خیلی از این حالتم بدم میاد و متنفرم ؛ وقتی که اینجوری میشم هم حال خودم گرفته میشه هم حال و روز اطرافیانم رو خراب میکنم

من از اونایی که این اخلاقم رو دارن تحمل میکنن هم ممنونونم و هم معذرت می خوام

خیلی دوست دارم که ان طور نباشه ولی دست خودم نیست نمی تونم واقعا در توانم نیست وخدا می دونه که چقدر شرمنده ی اونا هستم

دلم گرفته

حس خوبی ندارم و دایم دلم شور می زنه و به تپش میفته و اعصابم رو بهم می ریزه

گفتم چند خطی بنویسم شاید بهتر بشه ولی ظاهرا بدتر شده چون حالا دیگه اشکام داره میباره

آخه چرا  گاهی انقدر آدم مسخره و مزخرفی میشم آخه چرا؟




چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1395 @ 09:45 ق.ظ

راز های نا معلوم و دیگر هیچ ......

خدایا چه دلشوره ی عجیبی

چقدر دلواپسن همه

انگار هیچی سر جایش نیست

دیگه کسی به دیگری کاری ندارد و وهیچ دلسوزی پیدا نمیشه حتی خودمم همینجوری شدم  و باورم نمیشه

همه در گیرن و پر مشغله

محبت و دلسوزی   با همه خدا حافظی کرده

چه هیاهو و غو غای عجیبی که یه زمانی همه باهاش غریبه بودن

ومن همچنان در انتظار آرامش و سکوت

کی خواهد آمد

به امید آن روز


سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1395 @ 12:20 ب.ظ

ارامش....

دیگه بریده نفسم  ؛

هر چی تلاش می کنم  !!!

به آرامش نمی رسم

سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395 @ 01:19 ب.ظ

گذشت............

امروز 17 روز از فروردین 95 گذشت و من مثل همیشه حالم بهتر از روزای عید و قبل از عیده

هر سال با خودم میگم ببین این روزا هم سپری شد وهیچ اتفاقی نیوفتاد و اگه سال دیگه زنده بودم انقدر حال خودم واطرافیانم رو خراب نمی کنم

ولی انسان و آدم بی آر نمی دونم از نظر دیکته ای درست نوشتم یا باید بی عار رو اینجوری مینوشتم

در هر صورت اینو با خودم می گم ولی سال دیگه فراموش می کنم چی گفتم و این روزا هر سال بد تر از سال قبل تکرار میشه

خدا رو شکر همه چیز تقریبا رو به راهه غیر از چند تا مسله ی کوچیک که اونم به لطف خدا حل میشه و می گذره

به امید روزهای خوب

یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 @ 02:04 ب.ظ

ای خدااااااااااااا

امروز از صبح که بیدار شدم خیلی یادش می کنم همهش قیافه ی خندونش جلو چشمامه ؛ کج می خندید لثه هاش پیدا میشد

دلم خیلی هواشو کرده دلم یه زره شده براش خیلی دلتنگشم

باهاش تفریح و مسافرت مزه میداد ؛ خیلی خوش می گذشت

کاش به این زودی منو تنها نمی ذاشت

هر وقت که ناراحت بودم تا سر حالم نمیاورد و منو نمی خندون ولم نمی کرد

جاش خیلی خالیه دوست داشتم الان پیشم بود

مثل همیشه بغلم می کرد

انشاالله هیچکس تو دنیا داغ اولاد نبینه

خیلی داغ بدیه خیلی سنگینه

امیدوارم هیچ احدو ناسی آرزو به دل نمونه

دوست داشتم دامادیشو ببینم

آدم بدون  ((  پسر )) انگار مثل درخت بی ریشه می مونه

سال خوبی برای همه آرزو می کنم




دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1394 @ 09:41 ق.ظ

حال خراب .........

دیروز از صبح که بیدار شدم دلم خیلی گرفته بود ؛بی حوصله ی بی حوصله بودم

رفتم بیرون گفتم شاید بهتر بشم اما متاسفانه بدتر شدم

گفتم می رم امام زاده سر خاک دلم وا میشه ولی نشد

نمی دونم باید چکار کنم تو اینجور مواقع از خودم بدم میاد

دلم به حال اطرافیانم میسوزه که باید تحملم کنن

دوست ندارم اینجوری باشم ولی متاسفانه دست خودم نیست

آخه چقدر مگه میشه اینجور آدمها رو تحمل کرد ؟یه روز ؟دو روز ؟ده روز ؟خو بلاخره خسته میشن از دستم

خودمم از دست خودم خسته شدم و ناراحتم ولی هر چی با خودم مبارزه می کنم فایده ای نداره همش در حد ساعت یا یه روزه

باز دوباره روز از نو روزی از نو

امیدوارم هر چی زود تر حالم رو براه بشه

یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1394 @ 02:19 ب.ظ

عید.........


آه خدای من ؛ دوباره بوی عید میاد .

من متنفرم از عید و بوی عید و سال تحویل

از حالا دلم گرفته ؛ حالم خوب نیست هر روز منتظر تلنگرم

کاش هیچوقت سال تحویل نمی شد کاش هیچوقت مردم جشن نمی گرفتن کاش دید و باز دید تو سال نو نبود

دلم شور می زنه هر چند وقت یه بار تند تند شروع می کنه به زدن و صدای طپش قلبم رو میشنوم

خدایا چقدر از این روزا دلگیرم                         دلگیر

خدا کمک کن این روزا بگذره زودتر


دلم می خواد چشمام رو ببندم و ببینم که 15 فروردین 1395 هستیم

امیدوارم سال جدید سال خوبی برای شما همه باشه

پیشا پیش ..........مبارک


دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1394 @ 11:59 ق.ظ

دلنوشته


زندگی خیلی سخت شده

با بایدها و نباید های زندگی باید چکار کرد ؟

کاش اینطور نبود وکاش هر طور که دوست داشتی زندکی تو می ساختی

اصلا هیچوقت هیچوقت فکر این زندگی رو نمی کردم ؛ انتظارم از زندگی چیز دیگه ای بود

آیا من هرگز به اون چیزایی که دوست داشتم و فکرش رو می کردم نخواهم رسید ؟

من چقدر زنده ام ؟ کاش می دونیسم

تا کی چیزایی رو که دوست ندارم باید تحمل کنم و به سختی و مشقت به دوش بکشم ؟

تا کی از چیزایی که دوست دارم باید محروم باشم و بهشون نرسم ؟

راستی من چقدر دیگه زنده ام ؟وچقدر دیگه وقت دارم ؟

میشه یا نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1394 @ 02:16 ب.ظ

شما جای این مادر بودید چه می کردید

اذتون می خوام برای یک لحظه هم که شده خودتون رو بزارید جای یه مادری که 

عشق بچه داشتن کورش کرده بود عاشق بچه بود و ترجیع داد که یه زندگیه تلخی رو تحمل کنه ولی در عوض بچه داشته باشه و

انوقت بود  که تمام زندگی شو برای بجه هاش می خواست  و با تمام وجود با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می کنه وخودشو به هر دری می زنه تا بجه هاش احساس کمبودی نکنن یا یه وقتی خاری به دستشون نره

ولی بعد اون مادر می بینه که چه تلاش بیحوده ای انجام داده و هیچ نتیجه ای از این همه سختی ندیده چون بچه اش با کارایی که می کنه زخم عمیقی به قلبش میزنه و حال مادشومی گیره و بد جوری می خوره تو ذوقش

از آدمی که دیونه وار بچه هاشو می پرسته و اصلا  از ازدواج(( متنفره))  و فقط وفقط به خاطر بچه دار شدن ازدواج می کنه وخودشو تماما وقف بچه ش می کنه اما بچه اش نه تنها قدر  دون نیست بلکه خنجر برداشته و بیفته به جان این مادر فلک زده و بد بخت تا بلکه بتونه  قلب این مادر رو از جا در بیاره  و مادری که هر چه تالاش میکنه تا خودشو از دست این بچه رها کنه  و موفق نمیشه بعد خیلی نا امیدانه و  ملتمسانه می خواد که لااقل ملاحظه مادر بودن رو بکنه و کمی آروم تر و ........خنجر رو فرو کنه ولی با کمال تعجب ببینه اون فرزند گستاخانه وبا خوشونت بیشتر اصرار به زخم زدن داره . 

شما رو بخدا قسم می دم اگه شما جای اون مادر بودید چه کار می کردید ؟

 و لی اون مادر به بچه اش یه کیسه ای می ده که با اه و خون جگر توشو پر کرده بود؛   و  گفت : بگیر هم برای دستت یه چیزی بگیر که موقعه برداشتن خنجر دستت رو زخمی نکنی هم اطلاعاتت رو ارتقاع بدی که موقع زدن به خودت آسیبی نرسه

وباز اون فرزند خشمگین تر بی ملاحظه تر تو چشمای مادرش نگاه می کنه و می گه از من که نسل جدیدم چه انتظارایی داری  ؟ و  .........

شما جای اون مادر چه حالی  پیدا می کنید؟

اون مادر با تنی زخم خورده فقط به اطراف نگاه می کنه و اشک می ریزه و از درد به خودش می پیچه

فکر می کنید فرزندش چکار می کنه ؟

من الان بهتون میگم

به چشمای اشک آلود مادر نگاه می کنه و با تمسخر میگه فیلم هندیش نکن دیگه بس کن

شما جای اون مادر چه کار می کنید ؟

وباز اون مادر با ترحم و دلسوزانه به بچه ش می گه مجال بده و نگاهت رو از من بردا که من فرصت تهیه ی  وسایل مورد نیاز برای ارامشت  رو داشته باشم

وهمچنان فرزند پاشو رو خر خره ی مادر می زاره و با لبخند می گه از نسل جدید چه انتظارایی داری ؟ انتظارات محال و دست نیافتنی

وهمین بچه باعث شد این مادر دین و ایمانش رو از دست بده جون هر جی توکل کرد خدا جوابش رو نداد

و همین بچه باعث شد که این مادر از ازدواج و بچه دار شدن پشیمون بشه و ناشکری کنه

ازتون خواهش می کنم شما بگید این مادر کمر شکسته و قد خمیده و زخم خورده چکار باید بکنه ؟

لطفا راهنمایش کنید



پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394 @ 01:54 ب.ظ

تعقییر....و .......من


حرفهایی که در موردم زده شد من رو به فکر فرو برد

کدومه شون درست و کدومه شون غلطه ؟

آیا من تعغییر کردم ؟ یا ........؟

انتظار بقیه از من چیه ؟ با توجه به شرایطم

در توانم نیست یا کوتاهی می کنم ؟

دیده اونا اینجوریه ؟ یا وقته من کمه ؟ یا هر دو ؟

از بعضی صحبتها خوشم نیومد

دوست دارم هم درک کنم هم درکم

شاید اشتباهی در رفتارم بوده که برداشت اینطوری شده

شایدم درست میگن ومن ............

باید چکار کرد ؟

چه جوری درستش کرد ؟

باید سعیم رو بکنم ؛ حتما ؛هر طوری که شده

احتیاج به کمکه اطرافیان دارم

شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1394 @ 06:08 ب.ظ

حسرت حسرت وباز هم حسرت

کاش میشد هیچوقت نگران هیچکس یا هیچ چیز نباشیم

کاش میشد با آرامش زندگی کرد

کاش میشد همون طور که تو دوست داشتی زندگیت پیش می رفت

کاش میشد هر جاشو که دوست نداشتی رو پاک کرد

کاش زندگی بر وقف مراد بود

شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1394 @ 05:58 ب.ظ

دومین فرشته ی آسمانی

خوب خدا رو شکر نوه ی دومم هم  صحیح و سالم بدنیا آمد

اسمش رو امیر عباس گذاشتیم

الان دقیقا یک ماهشه

ومن از این بابت خدا رو واقعا شکر می کنم

خیلی زیباست ؛به دل میشینه

فکر می کردم به دنیا بیاد زیاد دوستش ندارم ولی اینطوری نیست جونم براش در می ره

انشاالله هر که نداره خدا بهش بده

سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1394 @ 08:11 ب.ظ

در انتظار

در انتظار دومین نوه ام هنوز هستم

خدا رو شکر به ۹ ماه ریسد

خیلی نگران بودیم ودلشوره داشتیم

امیدوارم سالم سرحال باشه

و مامانش زایمان راحتی داشته باشه

خدا رو شکر

شما هم نیز دعا کنید

لطف می کنید


جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1394 @ 08:19 ب.ظ

دومین نوه

در انتظار بدنیا آمدن نوه ی دومم هستم راستی یاش فکر نمی کردم تا اینجا برسه و مشکلی پیش نیاد

خدا رو شکر می کنم 

الان این دو هفته ی حساسیه امیدوارم به خیر بگذره 

شاید با بدنیا آمدنش خیلی چیزا تعقیر کنه 

شاید...........

پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1394 @ 08:12 ب.ظ

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته.......



خدایا کمکم کن......


                                   همین........

پنج‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1394 @ 08:12 ق.ظ

چقدر زود دیر می شود

امروز مسافرای عزیزی از سفر برمی گردن 

خوش به سعادت شون

.

.

فردا رو به فال نیک می گیرم

خدا می دونه و بس

خوب بود اگه هیچوقت انگیزه در وجود آدم کشته نمیشد 

دلم حال و هوای قدیم رو می خواد 

حال و های گذشته

چی میشه که اینجوری میشه ؟

به امید فرداهای بهتر 


   

شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1394 @ 08:58 ب.ظ

دلم میگیره ( گاهی )

یه وقتهایی دلت از یه چیزایی و مهمتر از از همه از  یه کسایی می گیره که نه می تونی و نه جرات به زبون آوردنش رو داری 

واین مثل  یه عقده رو دلت می مونه و کاری از دستت بر نمیاد و رو سینت سنگینی می کنه 

و  وای به اون روزی که بی دلیل از تو انتقاد بشه و انتظار داشته باشن و اعتراض کنن 

خدایی چه حالی بهتون دست می ده 

سعی می کنم به دل نگیرم ؛ و اهمیت ندم و به دست فراموشی بسپرم 

اما وقتی پا رو دمم می زارن دست خودم نیست و گذشته رو مرور می کنم و می رنجم 


شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1394 @ 06:58 ب.ظ

گذشت

خیلی به سرعت گذشت ؛ خیلی سریع ؛ یک ماه مونده بود به عید چقدر فکرو خیال کردیم ؛ چقدر عصبی بودیم چه روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم ؛ همش می گفتیم چشممون رو ببندیم بعد که باز کردیم ببینیم سیزده بدر هم تموم شده 

بیا تموم شد 

این عمرمونه که داره به سرعت میادو می ره 

عید بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم 

خدارو شکر همه چیز خوب بودو به خوبی گذشت 

امیدوارم سال  94 سال خوبی برای همه باشه 




شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1394 @ 06:48 ب.ظ

گذشت

خیلی به سرعت گذشت ؛ خیلی سریع ؛ یک ماه مونده بود به عید چقدر فکرو خیال کردیم ؛ چقدر عصبی بودیم چه روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم ؛ همش می گفتیم چشممون رو ببندیم بعد که باز کردیم ببینیم سیزده بدر هم تموم شده 

بیا تموم شد 

این عمرمونه که داره به سرعت میادو می ره 

عید بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم 

خدارو شکر همه چیز خوب بودو به خوبی گذشت

سال نو بر همه ی شما مبارک باد  

امیدوارم سال  94 سال خوبی برای همه باشه 




شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1393 @ 09:33 ق.ظ

دلتنگی .....

جرا حال و روزم اینطوریه ؟

خسته ام ِ خسته ی روحی   دیگه بریدم  خدایا کی تموم میشه  تا کی باید تحمل کنم

دیشب احساس میکردم دیگه طاقتم تموم شده

دلم براش تنگ شده خیلی تنگ خیلی خیلی . برای مهربونیاش ؛ برای خنده هاش ؛ برای با هم صحبت کردناش با هم دردو دل کردناش  برای کمک کردناش 


چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 @ 12:15 ق.ظ

بدون شرح....

من از بیگانگان هرگز ننالم


      که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393 @ 01:41 ب.ظ

اسباب کشی .........

بلاخره امروز میترا اسباب کشی می کنه ؛ 

چند ساعت دیگه وسایلا شو میارن خونه مون 

نمی دونم چه احساسی دارم ؟

نمی تونم  حسم  رو بیان کنم

حال و هوای غریبیه

خودم خیلی دوست داشتم در واقع جزو آرزوهای بزرگم بود که برم نزدیک مامانم ولی متاسفانه نشد

در عوض حالا دخترم آمد نزدیکم

خدارو صد هزار مرتبه شکر



یکشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1393 @ 03:44 ب.ظ

دلنوشته...........

امروز از صبح هوا ابری بود و سوز بدی میومد ؛ الان چند ساعتیه شروع به باریدن برف کرده

از صبح حالم یه جوریه هی می خوام به رو خودم نیارم ولی نمیشه ؛ با بارش برف بدتر شده

از عید متنفرم ؛ اصلا دوستش ندارم ؛ الان جند سالیه بدتر شدم نزدیک عید که میشه هوای دلم مثل ابر بهاری میشه هر لحظه   اشک چشمم می خواد با شدت بباره 

هی چیز خوب نیست ؛ هیچ چیز وقف مراد نیست

جای خالیش این روزا بی داد می کنه

نباید دل تنگی مو به روم بیارم چون ممکنه دل بعضی ها بگیره

زندگیم رو دوست ندارم ؛ این روزا رو دوست ندارم ؛ شرایط خوب نیست ؛ کاش میشد چشمم رو ببندم و ببینم چند ماه دیگه هست


   1       2       3       4    >>