شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 10:11 ق.ظ

روزگار نا معلوم

هر سال همینه منتظر روز 13 بدر میشم و وقتی که می گذره به یه آرامش نسبی می رسم و کمی آروم میشم و وقت پیدا می کنم که.....

اما متاسفانه امسال خیلی در گیر بودم و هنوز یه وقت مناسب که برای خودم داشته باشم و بتونم بنویسم رو پیدا نکردم

دیروز قرار بود یه مشتری بیاد برای طبقه ی پایین اگه میومد مشکل مغازه هم حل میشد آخه برای آخر این ماه چک دادم

خیلی نظر و دعا کردم ولی نمی دونم چه مصلحتی بود با وجود گفتن به مامان که نظر کنه و دعا کنه هیچ نتیجه ای ندادو جور نشد

زهرا دیروز جمعه 8  اوردیبهشت امنتهان ارشد داشت بچه م حالش خوب نبود نتونست درست امتهان بده خدا کنه موفق بشه

میترا خدا رو صد هزار مرتبه شکر چشمش خوب شد و از عملش خیلی خیلی راضیه

نوه های گلمم هر چی بزر گتر میشن بیشتر آتیش میسوزونن

مامان تو این ماه فروردین 96 خیلی شمال رفت به خاطره خواهرش ؛ یه کمی عجیب به نظر میاد شایدم ...وشایدم چون مال نسل قدیم تره ....در هر صورت ....ولش

یه مسافرت متفاوت داشتم و در این سفر فهمیدم زمونه خیلی عوض شده و امکان نداره دیگه مثل گذشته باشه ؛فاصله ها زیاد شده آدمها با هم غریبه

دیگه همه چیز عادی شده و کمتر آدم حرص می خوره و بیشتر .......

امیر هم به سلامتی  چند روز قبل از عید نامزدونگش بود و خدا بخواد نیمه ی شعبان هم عقدشه ؛انشالله خوشبخت بشن و به پای هم پیر بشن