دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:36 ق.ظ

موندنه تو جاده ....


این هفته ی تنفر انگیز زهرهای آخرش رو در هر صورت می خواست بهم بزنه پنجشنبه 14بهمن

ساعت رو نگاه کردم گفتم ساعت دو رفت پس باید ساعت هشت و نیم نه برسه دیگه مگه تا بابلسر چقدر راهه؟

هوا همینجور بدتر و بدتر می شد و نگرانی و دلشوره ی من بیشتر و بیشتر خیلی باد عجیبی افتاده بود و ....

هی خواستم زنگ بزنم دستم سمت گوشی نمی رفت طپش قلب می گرفتم علی زنگ زد گفت هوا خیلی خرابه ما رو نگه داشتن و داودم شیفت بود و بچه هام با اذیت های همیشگیشون سرم رو گرم می کردن که کمتر فکر کنم هر لحظه هوا بدتر میشد منم کم حوصله تر گفتم می خوام یه موقع زنگ بزنم ببینم دیگه زهرا بگه مامان خیالت راحت من خونه هستم رسیدم که صدای اس گوشیم در آمد گفتم خدا رو شکر رسید زهرا دیدم نه به در خواست یکی از عزیزام باید می رفتم تلگرام

این ماشین لعنتی با اینکه سندقطعیش به نام خورده بود هنوز منو درگیر خودش کرده بود و ................

معده دردو سردرد و کتف و گردن درد و بلاخره دردای زیادی سراغم آمد ........و

حالم بدتر شد و هوا هو بدتر هر لحظه فکر می کردم همین الانه که شیشه ها بشکنه و بریزه رو سر بچه ها صرو صدای باد به هم خوردن در و پنجره و صدای شیرونی ها و ترمز ماشینا که می خواستن به هم بخورن سرو صدا مردم که داد میزدن و زنجیر چرخ می بستن داشت دیونم می کرد تا امروز من همچنین هوایی تو عمرم ندیده بودم خیلی خیلی وحشتناک بود حالم خیلی خراب بود دیگه گوشی رو برداشتم که بگم زهرا دیونه چرا رسیدی زنگ نمی زنی ؟مگه نمی دونی که من چقدر نگران میشم

دیگه ساعت تقریبا10 بود که ...........گفت من هنوز گدوکم باورم نشد انگار آب یخ ریختم روم هاج و واج موندم دوباره پرسیدم کجا /گفت گدوک................

دلم می خواست زمین دهن وا کنه منو ببعله ؛اشک از چشمام بی اختیار سرازیر میشد قلبم تند تند می زد فکر می کردم دیگه هیچی سر جاش نیست و از دست منم کاری بر نمیاد گوشی رو قطع کردم ..........زهرا دید که حالم خیلی بده قسم می خورد که جاده خراب نیست ماشین ما خراب شده میترا هم از ترس وقتی قیافه ی منو دید دیگه حرف نمی زد و فقط تماشا می کردو غصه می خورد

من برای اینکه خودم رو آروم کنم رفتم سراغ تلگرام همش از خرابیه جاده ها و موندن مسافرا تو راه و ............و اخبار تلوزیون و .....و من بد بخت نگران رو نگرانتر ......

حالا خودتون ببینید چی به یه مادر می گذره تو این مدت تا تقریبا ساعت 1 نیمه شب هرچی اس می دادم و زنگ می زدم جواب نمی داد ..فکر می کنید اون موقع من چه حالی شدم ؟که هر ثانیش یعنی عمری از من کم شدن البته تو اون شرایط برای من خیلی گذشت چون زیاد نبود حدودا شاید یک ربع

بله داشتن از اون  ماشین جا بجا می شدن و سوار یه  ماشین دیگه  میشدن مثل اینکه اون ماشین درست شدنی نبود بلاخره راه افتادن ولی جون باد زیاد بود و جاده خراب بود خیلی آروم آروم حرکت می  کردن

بلاخره حدود ساعت پنج و نیم صبح بود که آخرین اسش رو داد و گفت من رسیدم خونه دارم می خوابم

فکر می کنید تو این مدت چی به من گذشت برای یه لحظه هم نمی تونید خودتون رو جای من بزازید

اونموقع حس اینو داشتن که مثل یه لیوانی که از سرما ترک خورده و شکسته ولی همینجوری مونده و نمی ریزه و هی صدای شکستنش به گوش می رسه

من شکستم و پیر شدم و هیچکس نفهمید اون شب چی به من گذشت