سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395 @ 02:14 ب.ظ

حرف دل ....

17شهریورسالگرد آقا بودو مامانم اسبابکشیش تقریبا تموم شده بود

رفقای قدیمی قرار گذاشتیم همگی بریم خونه ی مامان

با یه  تیر و چند نشون بشه و دیدن خونه ی جدید مامان و دیدار دوستان قدیمی و سالگرد آقا خدا بیامورز و ..........

خیلی دلم  می خواست  دوستان قدیمیم رو ببینم و از برنامه ریزی  کرده بودم و .......

فکر می کردم با  دیدن دوستام  خیلی شاد  میشم و لذت می بردم

ولی به علت یه درگیری و مسله ای که پیش آمده بود این لذت ازم گرفته شد

خیلی ناراحت شدم و افسوس خوردم من که این همه منتظره چنین فرصتی بودم بی دلیل و به خاطر یه بی فکری و کار نسنجیده زهر مارم شد

آدم خیلی بدی نیستم اما اگه کسی سر به سرم بزاره و من اصلا خودم رو مقصر ندونم و طرفم غیر منطقی بر خورد کنه و پرو بازی در بیاره

اونوقته که منم غیر منطقی میشم و قید همه چیز رو می زنم

آدم یه سری رفتارا رو از یه سری از آدمها که  انتظار نداره  میبینه  شوکه میشه و  تو دو راهی  قرار میگیره که باید چکار کنه چه کاری درسته چه کاری غلط

بماند!!!!!!

زهرا بیستم شهریور اسباب کشی کرد ؛وما 20 و 21 پیشش بودیم برای بردن وسایل و تمیز کردن خونه ی جدید

نمی دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟انشالله به سلامتی و خوشی این سال رو پشت سر بزاره

نمی دونم خیلی دو دل بودم برای اجاره ی مجدد ولی  بلاخره انتخاب کردم

شاید حماقت باشه شایدم نه امیدوارم هیچوقت از کاری که کردم پشیمون نشم