X
تبلیغات
رایتل
جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 @ 01:03 ب.ظ

دلنوشته های من ...........

نمی دونم چی شد ؟ از کجا شروع شد . ولی میبینی دنیا دور سرت می جرخه ؛ میبینی همه چیز خراب شد . دیگه از دستت  هیچ کاری بر نمیاد . همه چیز تموم شد و تو فقط نگاه می کنی و منتظر زمان میشی . و روزها ؛ ساعتها ؛ ودقیقه ها و ثانیه ها رو میشماری و هر ثانیه مثل یک پتکی میمونه تو سرت ؛ و آنموقع هست که آدم با خودش میگه کاش میمردم ونبودم تا این روزا رو ببینم . 

دلم می خواد برای مدتی جایی برم جایی که نه من  کسی رو بشناسم نه کسی من رو بشناسه .

همیشه فکر می کنم من چون خیلی پوست کلفتم خدا هی درد بهم می ده  و  می خواد ببینه که من کی بلاخره میبرم .

و حالا بریدم .

نمی دونم چه حکمتی در کارش هست که زجرم میده .

اصلا ببینم خدایی هست ؟ گاهی شک می کنم !!!!چون بعضی چیزارو با التماس و با توسل به چهارده معصوم ازش درخواست کردم . ولی خدا بد جوری حالم رو گرفت .

در واقع  یاد ندارم تو هیچ دوره از زندگیم بدون درد بدون فکرو خیال و دلشوره بدون اضطراب  آسوده زندگی مو گذرونده باشم .

نمی دونم چه کاری انجام دادم که خدا درد و غم رو همنشین سفرم کرد .


این روزا : کلمه هایی که زیاد از ذهنم میگذره



خسته ؛ پریشون ؛ دلنگران ؛ ناامید ؛ تنها ؛ غمگین ؛ بی طاقت ؛ کم حوصله ؛ عصبی ؛  داغون ؛ ....ووووووووووووووووو


گویند خدا همیشه با ماست


ای غم نکند خدا تو باشی


و مرگ خیلی شیرین و لذتبخشه چون پایانه همه ی دردها و غم هاست .

دوستش دارم و مشتاقانه  در انتظارش نشسته ام . و آرزوی دیدارش را دارم . و لحظه شماری میکنم

به امید دیدار هر چه سریعتر